تبليغاتX
سیگما
 
کانون دانش آموختگان ریاضی دانشگاه زنجان
 
سلام به همه دوستان

اميدوارم همه خوب و خوش و خرم باشين. ميگم اين مترو هم چيز خوبيه. نترسين منظورم اصلا سياسي و مسائل روز نيست!

تو اين چند ماهه مترو براي من جايي بوده  براي ديدن بعضي از دوستاي خوب و قديمي كه يه مدت از هم بيخبر بوديم. مثلاً:

1- بچه هاي 80، مخصوصاً بهمن 80 يه همكلاسي داشتن كه قبل از اينكه همه خودشو بشناسن با اسم طولانيش به خاطر ميارنش " سيد محمدمهدي اعتمادالاسلامي بختياري" كه البته فقط 2،3 ترم مهمون دانشگاه زنجان بود چرا كه به خواجه نصير انتقالي گرفت. وقتي من سيد رو ديدم يا بقول بچه هاي 80 "سيد عليه سلام" رو ديدم گفت كارشناسي رو با كسب رتبه اول مقطع تموم كرده، خدمت سربازيش هم تموم شده و الان كارشناسي ارشد " فلسفه علم" ميخونه توي "دانشگاه شريف"!! منم مثله شما خيلي خوشحال شدم.

2- بچه هاي ورودي 80 و قبل از آن، يه دوست و دانشجوي اكتيو رياضي يادشونه. جلال كرد رياضي بهمن 77، الان توي بانك مشغول به كاره و  متأ هله. اينجور كه خودش ميگفت هنوز هم هر روز به ياد دانشگاه زنجان و رفقا ميوفته و مثله بچه هاي ديگه ي زنجاني هنوز هم هر روز خاطرات زنجانو براي همكارا و اهل خونه و دوستاي جديد تعريف ميكنه. در ضمن يه آمارهايي هم از همكلاسياش داد مثلا اينكه بالاخره اسماعيل شاه ميرزايي با شهناز سلطاني ازدواج كرد و و الان هم يه بچه ي فسقلي و شيطون دارند!!

3- عبدالله فخري كه ديگه همه سيگمايي ها بايد بشناسنش. 2،3 هفته پيش ديدمش و روزي كه ديدمش گفت كه عروسيش هفته بعده و يعني الان متأهله و بازم بهش صميمانه تبريك ميگم.

به هر حال ديدن دوستان هميشه به آدم روحيه ميده و ياد خاطرات خوش گذشته به آدم اميد زندگي...


بگذريم مطلب زير رو يكي از دوستاي خوب رياضي دانشگاه زنجان فرستاده، اونم از نوع ورودي بهمن 77 و گرايش كاربردي ابراهيم رنجبر


نکته : فلسفه ( جهت تنوع )

حسابدار: کسي است که قيمت هر چيز را ميداند، ولي ارزش هيچ چيز را نمي داند

 بانکدار: کسي است که وقتي هوا آفتابي است، چترش را به شما قرض مي دهد و درست تا باران شروع مي شود آن را مي خواهد

 مشاور: کسي است که ساعت شما را از دستتان باز مي کند و بعد به شما مي گويد ساعت چند است

  سياستمدار: کسي است که مي تواند به شما بگويد به جهنم برويد منتها به نحوي که شما براي اين سفر لحظه شماري کنيد

  اقتصاددان: کسي است که فردا خواهد فهميد چرا چيزهايي که ديروز پيش بيني کرده بود امروز اتفاق نيفتاد

  روزنامه نگار: کسي است که 50% از وقتش به نگفتن چيزهايي که مي داند مي گذرد و 50% بقيه وقتش به صحبت کردن در مورد چيزهايي که نمي داند

  رياضيدان: مرد کوري است که در يک اتاق تاريک بدنبال گربه سياهي مي گردد که آنجا نيست

 هنرمند مدرن: کسي است که رنگ را بر روي بوم مي پاشد و با پارچه اي آن را بهم مي زند و سپس پارچه را مي فروشد

  فيلسوف: کسي است که براي عده اي که خوابند حرف مي زند

 استاد: کسي است که کاري ندارد ولي حداقل مي داند چرا

  روانشناس: کسي است که از شما پول مي گيرد تا سوالاتي را بپرسد که همسرتان مجاني از شما مي پرسد

 معلم مدرسه: کسي است که عادت کرده فکر کند بچه ها او را دوست دارند

 جامعه شناس: کسي است که وقتي ماشين خوشگلي از خيابان رد مي شود و همه مردم به آن نگاه مي کنند، او به مردم نگاه مي کند

 برنامه نويس: کسي است که مشکلي که از وجودش بي خبر بوديد را به روشي که نمي فهميد حل مي کند

  نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 14:7  توسط محمد رضا فرجی  | 

من کی هستم!!!!

 

این عنوان کتاب خانم"بلقیس سلیمانی"ست،که متن اون رو يكي از دوستان برام ای میل کرده بود و حیفم اومد اونرو با شما قسمت نکنم

: :

من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و

 همزمان قند توي دلم آب مي شود.


من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ

 خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم

============ ========= =========

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي

 خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند

============ ========= =========

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات

وفاداري اش  البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه

 شهر به چاپ مي رساند

============ ========= =========
من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به

 حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام

ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد

============ ========= ========= ===


من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون

قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
 

============ ========= ========= ===

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق

وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
 

============ ========= ========= === 

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد

و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
 

============ ========= ========= ===


من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم

حق ارثم را بگيرند.
 

============ ========= ========= ===


من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و

 نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند
 
============ ========= ========= ===

 من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي

 مي کند.

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به

 يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن

 ماشينش در پارکينگ مي شنود.
 

============ ========= ========= ===

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به

 پدرشان نگويم
 
=========== ========= =========

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم

محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش

 هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و

 کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.  

============ ========= ========= ===

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش

 نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.  

============ ========= ========= ===

 من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي،

عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و....» هستم
 


من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه

 روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

 
من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره،

 مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم..

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد
 

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم

 

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند...

 

  نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:50  توسط محمد رضا فرجی  | 
http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=90541

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 9:35  توسط محمد رضا فرجی  | 
سلام به همگی دوستان سیگمایی و مخصوصا رحیم تقیخانی!! شاید بپرسین رحیم چرا؟! اون که سایه ی منو با تیر میزنه (البته من هم سایه ی اون رو!)

رحیم جان گذشته از شوخی، بر خودم دونستم که موفقیت واقعا بزرگت رو در گرفتن ویزای کانادا از صمیم قلب و از طرف خودم و فاطمه بهت تبریک بگم... واقعا خوشحال شدیم... ایولا به رحیم.... بازم گل کاشتی... انشالله سفر خوبی هم داشته باشی و تو کانادا درسای دکترات رو مث همیشه با انرژی و جدیت شروع کنی.

خانم باقری این رو گفتم تا حواستون باشه که این زبل خان میخواد بدون شیرینی دادن جیم بشه. حالا ما که همینجا شیرینی رو از حلقومش میکشیم بیرون اما شما اونجا حواستون باشه که تا یه شام مفصل به همه نداده فلنگ رو نبنده!!! گویا پروازش 21 نوامبره...

  نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 7:43  توسط بهمن احمدی  | 
سلام.

خبر آمد خبری در راه است...

  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:49  توسط زهرا طالبی  | 
سلام به همگی دوستان عزیزم در سیگما

شعری که فاطمه ازدیوان شمس٬  اگه اشتباه نکنم انتخاب کرده بودی خیلی زیباو تامل برانگیز بود اولین بار بود که میدیم٬ لذت بردم مرسی

و مطلب محمدرضا منو به فکر برد که دیب چی بوده؟!!!و یه حدساییم زدم

و مطلب زهرا که یاد جشن و محبت بین خوااهر برادراشون افتادم و خیلی به جا انتخاب شده بود

این طور که بر میاد به مطلب شیرینی دادن و اینا التفاتی نکردند دوستان

البته میدونید که من به کمک دوستان ید طولایی در شیرینی گرفتن دارم٬   و کمتر کسایی بودن که ازین خان نگذشتن

این مرحله فاز نهایی موفقیته و بودن کسایی که میخاستن بدون گذشتن ازین مرحله موفق بشن که خب البته نمیشد !نمونه هاش هست  والان تبدیل شده به تاریخ و میتونین مراجعه کنین تاریخ معاصر البته

الان همه دوستان به نوعی باید شیرینی بدن واسه همین خاطر ه صدای کسی در نمیاد

گذشته از شوخی برای همه دوستان عزیزم آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم خوشحالی من رو بابت موفقیتها و پیشرفتهاشون حس کنن  بچه هایی که در حال بورسیه و رفتن هستن و دوستانی که تو کارشون موفق بودن ویا کار جدید پیدا کردن ویا ازدواج کردن و یا فوق قبول شدن و و و......

ملیحه خانوم هم که کامپیوترش خراب شده و ویروسی! خب پس زودتر این زبون بسته رو  درس کنین و یه سری به ایتجا بزنین

و یه خبر :نشست علمی کاربردی مدیریت زمان

  برگزار کننده:آقای دکتر سکاکی (پژوهشگر، استاد دانشگاه و الگوی عملی مدیریت زمان) به همراه همکاران

اطلاعات بیشتر:   http://www.kanoon-ansar.net/html/index.php?module=htmlpages&func=display&pid=569

  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:37  توسط آمنه باقری  | 
نویسنده: امیر حسین شکوهی
سه شنبه 12 آبان1388 ساعت: 0:38
سلام بر همه دوستان عزیز. متاصفانه (همون متاسفانه) من باز هم فراموش کردم که نام کاربری و رمز ورودم چی بوده و نمی تونم چیزی رو آپلود کنم. به همه دوستان هم سلام دارم مخصوصا آمنه خانم عزیز. که دیگه خیلی بی وفا شده یه زمانی هرازچند گاهی یادی از ما می کرد اما دیگه ازش خبری نیست. آمنه جان این متن رو هم با نام کاربردی خودت از عوض من بذار تو وبلاگ تا سلام ما به همه دوستان عزیز برسه. مخصوصا دوستانی که اسمشون یادم می اد علی حاج براتی عزیز، مهندس فرجی، سید جلال حسینی، بهمن احمدی (البته دکتر بهمن). ضمنا پیشنهادی دارم از این باب که اگر ممکنه لیست میلهای اعضا یه جایی قرار بگیره و دعوتنامه ها و پیغامهای جدید هرازچند گاهی به میل دوستان هم ارسال بشه. منم دلم می خواست تو مراسم پارک ملت باشم و اتفاقا اونروز پنج شنبه من همون حوالی پارک ملت بودم اما .....
ارادتمند
امیرحسین شکوهی
  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:3  توسط آمنه باقری  | 

سلام.اين هم يه ايميل بي ربط به همه موضوعات كه از طرف يكي از دوستان برام اومده:


یارو زبونش میگرفته میره داروخونه میگه: آقا دیب داری؟ میگه: دیب دیگه چیه؟ میگه: دیب دیگه. اینورش دیب داره، اون‌ورش دیب داره.

طرفش میگه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو میگه: بابا دیب. دیب.
طرف می‌بینه نمی‌فهمه، میره به رییس داروخونه میگه. اون میاد می‌پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟
یارو میگه: «دیب
رییس می‌پرسه: دیب دیگه چیه؟
یارو میگه: بابا دیب دیگه. اینورش دیب داره، اون‌ورش دیب داره.
رییس داروخونه میگه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو میگه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟
رییس هم هر کاری می‌کنه نمی تونه سر در بیاره و کلافه میشه.. یکی از کارکنای داروخونه برای خودشیرینی میاد جلو و میگه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین زبونش می‌گیره. فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.
رییس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش دارین بیارینش.
می‌رن اون کارکنه رو میارن. وقتی میرسه از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟
یارو میگه: دیب.
کارکنه میگه: دیب؟
یارو: آره
کارکن: که اینورش دیب داره، اونورش دیب داره؟
یارو: آره.
کارکن: داریم! چطور نفهمیدن تو چی میخوای؟
همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی میخواد. کارکنه سریع میره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه مشمع مشکی و میاره میده به یارو و اونم میره پی کارش.
همه جمع میشن دور اون کارکن و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟
کارکن میگه: دیب!
می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟
میگه: بابا اینورش دیب داره، اونورش دیب داره!
رییس شاکی میشه و میگه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟
کارکن میگه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت

 

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:15  توسط محمد رضا فرجی  | 
 

           خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

  ودست منبسط نور روی شانه آنهاست

      نه،وصل ممکن نیست،            همیشه فاصله ای هست.

               اگر چه منحنی آب بالش خوبی است 

                     برای خواب دل آویز وترد نیلوفر،

                                          همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود  وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.

وعشق صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که   غرق ابهامند.

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:23  توسط زهرا طالبی  | 

آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند
اول نماید مار کر آخر بود گنج گهر
دیوی بود حورش کند ماتم بود سورش کند
تاریک را روشن کند وان خار را گلشن کند
بهر خلیل خویشتن آتش دهد افروختن
روشن کن استارگان چاره گر بیچارگان
جمله گناه مجرمان چون برگ دی ریزان کند
گوید بگو یا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا
آمین او آنست کو اندر دعا ذوقش دهد
ذوقست کاندر نیک و بد در دست و پا قوت دهد
با ذوق مسکین رستمی بی​ذوق رستم پرغمی
دل را فرستادم به گه کو تیز داند رفت ره
چون پیش او زاری کنی تلخ تو را شیرین کند

شیرین شهی کاین تلخ را در دم نکوآیین کند
وان کور مادرزاد را دانا و عالم بین کند
خار از کفت بیرون کشد وز گل تو را بالین کند
وان آتش نمرود را اشکوفه و نسرین کند
بر بنده او احسان کند هم بند را تحسین کند
در گوش بدگویان خود عذر گنه تلقین کند
چون بنده آید در دعا او در نهان آمین کند
او را برون و اندرون شیرین و خوش چون تین کند
کاین ذوق زور رستمان جفت تن مسکین ک
ند
گر ذوق نبود یار جان جان را چه باتمکین کند
تا سوی تبریز وفا اوصاف شمس الدین کند
  نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 3:0  توسط فاطمه نقيپور  | 
سلام یه مطلب خیلی جالب تو روزنامه خوندم گفتم برا شمام بذارم

نتايج تحقيقات اخير نشان مى‌دهد:
 گياهان خواهر و برادرشان را مى‌شناسند و زمانى که کنار يکديگر رشد مى‌کنند، رفتار دوستانه‌ترى داشته و به جاى رقابت‌، سود خواهر يا برادر خود را در نظر مى‌گيرند.
گروه تحقيقاتى دانشگاه دلاور در نوارک، چندين هفته متوالى رشد سه هزار گياه «آرابيدوبسيس» را در آزمايشگاه زير نظر گرفته و دريافتند که گياهان داراى عشق خواهر و برادرى بوده و خواهر و برادر خود را از گياهان غريبه تشخيص مى‌دهند. گياهان، مواد و ترکيبات گياهان مجاور خود را بررسى مى‌کنند. گيرنده‌هاى ريشه گياه با بررسى اين مواد تشخيص مى‌دهد که آيا گياهى که در مجاورت او رشد مى‌کند، غريبه است يا از مادر مشترکى پديد آمده است!
 اگر گياه همسايه غريبه باشد، رقابت تا جايى که ممکن باشد بالا مى‌گيرد. هر گياه تلاش مى‌کند با دواندن ريشه، تا آخرين ذره آب را به خود جذب کند و فرصتى براى رقيب نمى‌گذارد. پژوهشگران آمريکايى مى‌گويند، در اين حالت، گياه با تغيير سيستم رشد خود انرژى زيادى را صرف گسترش ريشه‌هايش مى‌کند، در حالى که اگر دا‌نه‌هاى هر دو گياه از يک مادر باشند، اين رقابت به نحو محسوسى کاهش پيدا مى‌کند. گياهانى که مادر مشترک دارند رفتار دوستانه‌ترى از خود نشان مى‌دهند و ذخاير موجود را عادلانه ‌تقسيم مى‌کنند.
جالب اينجاست که در سطح خاک هم داستان تغيير مى‌کند. در حالى که در شرايط معمولي، گياهان از تماس با گياه مجاور پرهيز مى‌کنند، گياهان هم‌خانواده از نزديک‌شدن به هم ابايى ندارند.
 نتيجه اين پژوهش نه تنها براى علاقه‌مندان به گل و گياه کارى جالب است که مى‌تواند در موارد ديگرى هم کاربرد داشته باشد؛ مثلا اين پژوهش تا حدى روشن مى‌کند که چه زمانى دو گياه در کنار يکديگر رشد بهترى دارند؛ البته سوال‌هاى زيادى هم هنوز بى‌پاسخ‌اند؛ مثلا اينکه در شرايطى که تمامى دانه‌ها از يک مادرند، با توجه به احترام فاميلي، پروسه رشد چطور تنظيم مى‌شود يا اينکه آيا به دليل محبت خواهر و برادرى و علاقه‌مندى به نزديکى است که چنين کشتزارهايى در برابر عوامل بيمارى‌زا آسيب‌پذيرترند؟ !!؟؟؟؟
  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:5  توسط آمنه باقری  | 

http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=89064

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:48  توسط محمد رضا فرجی  | 
سلام دوستان .

خوبید که انشالله؟ بازم یه دفه سر همه شلوغ شد دیگه ... باشه...

آقای حاج براتی من از تمایلات فکری -درسی  شما خبر ندارم اما باور کنین مدیریت (۷گرایش)خیلی خوبه.هم به لحاظ صرفه جویی در وقت وانرژی(تعداد دروسی که باید بخونین کمه) هم به این جهت که نیاز به گذروندن دوره و کلاس خاصی ندارین.ودروسی که باید بخونین خیلی تنوع و پیچیدگی نداره.ریاضیات و آمارش هم برای بچه های ریاضی ساده وبی دردسره.(ولی اگه ۱۰۰٪تخصصی می خواید پیش برید که باید همون ریاضی رو بخونید که مستلزم یادآوری اکثر دروس لیسانسمونه-۲ا آزمون ویه عالم کتاب.صنایع با شرایطی که شما می خواین(شرایط هلو -گلو) جور در نمی یاد.(آقای فرجی ومومنی شاید بهتر بتونن توضیح بدن.)این چیزیه که به ذهن من می رسه.

اما در مورد بحث باز نشدمون من به جملاتی از دکتر علی شریعتی بسنده می کنم فعلا:

"دوست داشتن از عشق برتر است.

            عشق در دریا غرق شدن است.

دوست داشتن در دریا شنا کردن است.

           از عشق هرچه بیشتر می نوشیم

                                               سیراب می شویم

از دوست داشتن هرچه بیشتر

                                               تشنه تر."

یا اینکه:

"وتو آموختی که آنچه دوروح خویشاوند را

    درغربت این آسمان وزمین بی درد

    دردمند می داردونیازمند بی تاب یکدیگر می سازد

                      -دوست داشتن-

                                       است."

من به نظرم می رسه که دوست داشتن خیلی خیلی عمیق تر، پخته ترومحکم تراز عشقه-خصوصا در مقوله ازدواج.عشق مثله یه جرقه است میاد ومیره،ناپدید میشه،اما دوست داشتن یه شعله گرم ملایم همیشگیه وهممونم می دونیم که هر چیزی آهسته وپیوستش خوبه.مثل یه غذا که روی یه شعله آروم وملایم میپزه وجا میفته اما روی یه شعله تند وتیز محتویاتش تموم میشه و می سوزه ونابود می شه.

وازدواج هم نیاز به همین تداوم وملایمت وپیوستگی ابدی داره.

رهرو آن نیست که گه تند وگهی خسته رود              رهرو آن است که آهسته وپیوسته رود

  نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:38  توسط زهرا طالبی  | 

سلام

میلاد امام رضا (ع) رو تبریک میگم

این روزا ثبت نام آزمون کارشناسی ارشده دارم فکر میکنم شاید منم شرکت کنم نمیدونم چه رشته ای شاید ریاضی یا صنایع یا کسی پیشنهادی نداره میخوام زیاد سخت نباشه چه قبول شدنش وچه ادامه تحصیل با توجه به اینکه من  وقتم خیلی محدوده کدوم رو پیشنهاد میکنید؟ راهنمایی میخوام سریع!

راجع به ازدواج هم بزودی شروع به نوشتن میکنم

  نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:18  توسط علی رضا حاج براتی  | 
سلام دوباره مخصوصا به زهرا و آمنه عزیزم.

زهرا جان من آرزو میکنم که توی طراحی و نقاشی کتابهای قشنگت همیشه موفق باشی. منتظر خبرهای خوب بعدیت هستم. آمنه جون اینجا زندگی سخت نیست فقط بعضی وقتا خیلی دلتنگ میشم که البته کم کم درس و مشق اجازه اون رو نمیده! دلم برای اون روزایی که دور هم بودیم و مجبور بودید صدای منو تحمل کنید خیلی تنگ میشه. الان این وظیفه سخت فقط بر عهده بهمن بیچاره ست!!! این مجسمه هم متعلق به ملکه الیزابت بریتانیاست که به افتخار سفرش به رجاینا ساخته شده بوده.


  نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 4:46  توسط فاطمه نقيپور  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM